آخه بین این همه چرا باید این یکی بیفته؟کاش یکی از اون قد بلندا که پشت سرم آویزونن و عمرشون از ۲ سال هم گذشته می افتاد!یکی از اونا که نوکشون آفت دیده و مثل ریش رستم دو شاخه شده،یا یکی از اونا که تو آسیاب این سالها به سفیدی آرد شدن!یا چه می دونم یکی از اونایی که آدم نمی خوادشون و از هر جا ریشه کنشون می کنه یه جای دیگه سبز می شن!مثل بچه های نا خواسته!
چرا این طفلک بیچاره باید بیفته؟اینکه هنوز چیزی از دنیا نفهمیده بود.هنوز نفهمیده بود چه لذتی داره که نوار های پارچه ای رنگارنگ بازو هاشونو دور کمر باریکش حلقه کنن و پاهای کشیده ی مواجش تو هوا تاب بخورن!اینکه تجربه ای نداشت.هنوز تن نازکش دور تا دور انبر داغ حلقه نشده بود و از حرارت مثل سیم تلفن به خودش نپیچیده بود.حتی هنوز اون اندازه قد نکشیده بود که بتونه رو شونه های برهنه ی کسی ولو بشه و گرمای عشقو حس کنه!فقط یه تار موی کوچولو بود که با اشتیاق سرک می کشید بلکه بتونه رو پیشونی جلوه گری کنه!
دلم براش سوخت.برای اون،برای همه ی اونایی که با زحمت و مشقت لایه ها و پوسته ها رو کنار می زنن و متولد می شن و در چشم به هم زدنی می رن،انگار که هیچ وقت نبودن.حتی فرصت نمی کنن خاطره ای از خودشون به جا بذازن.
وقتی از رسالت انسان ها تو دنیا حرف می زنیم،یاد بچه هایی می افتم که چند ساعت یا چند روز بعد از تولد می میرن.رسالت اونا چیه؟نه ماه غوطه خوردن تو تاریکی شگفت انگیز پیکر یه انسان دیگه و بعد مردن تو روشنایی دنیایی که ازشون دریغ می شه؟زایش،رویش یه موجود زنده و کامل از یه یاخته ی میکروسکوپی که بعد ار ماه ها انتظار و تجربه های آکنده از ترس و عشق،به طرزی اعجاب آور و با درد و لذت به این دنیا وارد می شه چه معنایی می تونه داشته باشه وقتی قراره تا چند دقیقه یا نهایتاْ تا چند ساعت بعدچیزی از این همه به جا نمونه؟این یه توهینه یا یه شوخی؟این کیه که با ما از این شوخیا داره؟! و چرا؟!!
تو دنیایی که آدمیزاد بعد از نود و بوقی سال زندگی و کشف و شهود،پای پله ی آخر دپ می زنه و می گه «آمدنم بهر چه بود؟» یکی نیست بپرسه آمد و رفت شتابزده ی این «معصوم های ناگزیر» بهر چیه؟! اینایی که حتی لذت گناه رو هم نمی چشن!
اما فکر کردن به این چیزا و دنبال جواب اینجور سؤالا گشتن تنها فایده ش اینه که بقیه ی موهای آدم هم بریزه و کچل شه و دیگه مویی نداشته باشه که با ریختن کوتاه و بلندش به فکر فرو بره!فلذا بهتره به جای این وقت تلف کردنا بریم کار کنیم و پول در آریم و شامپوی ضد ریزش مو بخریم و مویی و میانی بسازیم و دور هم خوش باشیم!
اصل مطلب:دیروز از طرف بهزیستی یه نی نی آوردن بیمارستان که به علت نقص فنی(هیدرو سفالی)گذاشته بودنش سر راه.دیشب مرد.تو تنها روز زندگیش کسی باهاش نبود،کسی دوستش نداشت،وقتی رفت کسی بدرقه ش نکرد.فردا که راجع بهش از من بپرسی می گم:کی؟کی؟کجا؟راست می گی؟
لپ مطلب:با مو های خود مهربان باشید!
خارج از مطلب:فردا تولد کامی جون جانه!کادو خریدن برای پسرا بعد از کارگری تو معدن سخت ترین کاره!اگه تا صبح فردا بتونید به من پیشنهاد بدید چی براش بخرم کیک تولدشو می آرم همین جا پخش می کنم.منتظرم.
زیاده عرضی نیست.
خدا هم با ماست![]()
وقتی قراره لا به لای رنگ ها و صدا ها و جاذبه ها فراموش بشی؟
هان؟!
خدا هم انگار بعضی وقتا با ما نیست و با اوناست.
از این عشق دلزده ام!عشقی که مثل رژ لب دور لب های ملتهبم می ماسه.عشقی که به خاطرش باید ساعتها روبروی آینه بنشینم،برس ریمل رو ۱۰ بار،۱۰۰ بار،۱۰۰۰ بار بالا و پائین ببرم و چشمامو مثل چشمای عروسک باز و بسته کنم.عشقی که نهایت زیبایی اش تو هارمونی رنگ لباس زیرمه!
از این عشق خسته ام!عشقی که با بوی جانی واکر و کنت و شانل،با بوی غربت رویاهای من،با بوی ماندگی آرزوهام آمیخته شده.عشقی که از نیمه شب شروع میشه و با اولین پرتو صبح مثل عطری که درش باز مونده باشه می پره.عشقی که تو تاریکی،تو امنیت ناشی از غربت نور پا می گیره و دستها و پاها، لبها و نفسها رو به لمس و کشف نا شناخته ها می بره.
از این عشق زخمی ام!عشقی که تو نقطه ی تلاقی نگاه تو با امتداد خط چشم من شکل می گیره و دفعه ی بعد و دفعه های بعد با تغییر شکل چشمام جاش عوض می شه.عشقی که من و تو رو به جایی می رسونه که با یه نی مشترک آیس پک بخوریم!
از این عشق سیرم!عشقی که با صدای اومدن اس ام اس جون می گیره و با حروف تایپ شده روی صفحه ی گوشی معنا می گیره.عشقی که به خاطرش از خواب و خوراک می افتم،مبادا دور کمرم تو حصار دستای تو نگنجه!عشقی که حتی بعد از سالها با هم بودن و با هم موندن با لیفتینگ چروک ها ی دور چشم جلا پیدا می کنه!
از این عشق هراسونم!عشقی که از پیتزای پپپرونی هم تند تره.عشقی که صفحه ی حوادث روزنامه هارو خط خطی می کنه.عشقی که مثل گرد باد تو وبلاگها می پیچه و کامنتها رو جارو میکنه.عشقی که با باز شدن پنجره ها تو یاهو مسنجر جرقه می زنه.پنجره هایی که هیچ دیواری بینشون نیست!
از این عشق حیرونم!عشقی که به خاطرش رو لبه ی تیغ راه می رم،حتی زیر تیغ می رم و رینو پلاستی و لیپو ساکشن می کنم!عشقی که تنگناها رو دوست داره و به اولین ها فکر می کنه!عشقی که با پرسه های دم غروب تو خیابون های پر ازدحام متولد می شه و با رخوت صبحگاهی لای ملافه های نمناک جون می ده!
به این عشق دچارم!عشقی که مثل موم به ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتهام چسبیده.عشقی که تو تاریکی متراکم شبها اندامم رو توازش می کنه و تو روشنایی خیره ی روز مثل سایه زیر پاهای رهگذران لگد مالم می کنه.عشقی که در وصفش سطر ها رو رج می زنم اما به آخرش که می رسم می بینم:
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم ای عشق
چیستی تو،کیستی تو
(می دونم در اصل شعر ای عشق نیست و از عشقه ولی به خودم اجازه دادم متناسب با منظور عوضش کنم)
خدا با ماست![]()
بگید که حالتون خوبه!و از من نپرسید که روزگارم خوش نیست!
دیشب شیفت افتضاحی داشتم.اصلاْ نشد بخوابم.کم کم دارم مطمئن میشم که اشکال از ملافه ی منه.چون تموم روز حتی یه مراجعه هم نداشتم.اون وقت دقیقاْ بعد از اینکه من مسواک زدم و ملافه ی خیر ندیده رو روی تخت پهن کردم آرامش شبانه به هم خورد.پشت سر هم پذیرش و بستری داشتیم.صبح ساعت ۸ که شد با قیافه ی زلزله زده و سر و روی نا مرتب شیفتو تحویل دادم و بدو بدو اومدم خونه.گفتم یه دوش بگیرم و تا ساعت ۲ که وقت دندونپزشکی دارم یه کله بخوابم.ولی فکر کنم قبلاْ توضیح دادم که این کار همیشه در حد رویا باقی می مونه و هیچ پیشرفتی به سمت تحقق نداره!
ظهر ناهارمون غذای لذیذ بود! والاٌ به خدا مادر امین و اکرم هم انقدر آبگوشت نمی پخت!مثل اینکه وضعیت ما شده تغذیه ی انحصاری با شیر مادر تا ۶ ماهگی و بعد از اون تغذیه ی انحصاری با آبگوشت تا ۶۰ سالگی!
(راستی هفته ی جهانی شیر مادر رو هم به همه ی شیر مادر خواران کوخشولو پوخشولو و مامانای شیرده نازنین تبریک میگم.ضمن اینکه این هفته از بس تو سمینارها و کنفرانسها راجع به این قضیه دیدم و شنیدم و در مورد مزایای شیر مامان بلغور کردم احساس می کنم سینه هام دارن تیر می کشن!)
تو دندونپزشکی نزدیک بود با دکتر دعوام شه.حیف که کارش خیلی تمیزه و نمیشه قیدشو زد.تموم صورتم عضله شده از بس که گفته دهنتو باز کن!حالا خوبه همچین دهن جمع و جوریم ندارم و گرنه تا حالا صد بار کارمون به زد و خورد کشیده بود.مرتیکه اعصاب نداره!خلاصه دندون ۶ رو تراشید و قالب گرفت و ۷ رو پر کرد.بقیه ش موند واسه بعد!!!دیگه آه در بساط ندارم!
از دست کامی هم شاکیم.البته بیشتر از دست دوستای کج و کوله ش!آدم به این رفیق بازی تو عمرم ندیدم.با همه ی عمله بنا هایی که آورده سر ساختمون رفیق شده!دارم براش.
ببخشید اگه این پست ناله وار بود.سعی می کنم آدم شادی بشم.چون با وجود همه ی دردها و زخم ها:
خدا با ماست![]()
میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک
...
من خسته ام.از هیچ چیز راضی نیستم.نه نیازهام ارضاء می شن نه به بی نیازی می رسم.من هر روز پیرتر می شم و دنیا جوونتر.من مدام نگرانم.نگران نگرانی های دیگران.من علامت سؤال دوست ندارم.من پست بی جواب دوست ندارم.من تو این ایستگاه منتظرم.یه روزی قطار می آد و می رم.فقط دود قطار می مونه و امتداد کشدار نفسش.
خدا با ماست؟؟؟
اونایی که یادشون می ره سلام کنن و اونایی که یادشون نمی ره سلام کنن!
سلام!
صرف نظر از این دو دسته،دسته های دیگه ای وجود دارن که که غیر از اونا دسته های بی شمار دیگه ای هم وجود دارن!
واقعاْ قصد توهین به کسی یا چیزی رو ندارم ولی حالم خوش نیست.تازگیا هر وقت مجبور می شم در برابر خواسته های نامعقول دیگران و علیرغم میل خودم مثل بز تسلیم بشم حال سکته بهم دست می ده!
وقتی بچه تر بودم زیاد بابت بی استعدادی خودم در به کار بردن واژه ی "نه" غمگین نمی شدم چون نهایت چیزی که با نگفتن این کلمه از دست می دادم نوبت بازی یا خوردنی مورد علاقم بود ولی حالا!
گاهی وقتا قادرم به طرز وحشتناکی به دیگران باج بدم!با انگیزه های مسخره ای مثل احترام به بزرگترا،محبت به کوچیکترا و فداکاری در حق همسن و سالها!
لطفاْ کتک نزنید!آروم باشید.الان توضیح می دم.منم مثل شما و شایدم بیش از شما
به اون سه تا آیتم بالایی معتقدم و در برابرشون سر تعظیم فرود میارم تا جایی که پیشونیم با زمین مماس می شه!اما!
اما...
اما...
اما حقیقتاْ استفاده ی نابجا از این کارای شرافتمندانه درست به اندازه ی حاملگی نابجا(اکتوپیک پرگنانسی)خطرناکه و ارزش آدمارو رو زیر سوال می بره!چرا که در پس این سکوت ها و سر فرود آوردن های غالباْ اجباری انگیزه ی خوف آوری پنهان است به نام ترس!یوهاهاهاها!
"پس فرزندان من!هرگز از آشکار ساختن آنچه که تمایل شماست در برابر آنچه که دیگران شما را به انجام آن وا می دارند فروگذاری مکنید باشد که رستگار شوید."
"فانی نامه"باب هفتم،صفحه ی دوم.
اصل مطلب:امروز مثل ماست وایسادم(بله!ماست هم می تونه وایسه)و هر کی هر بلایی خواست سر شیفتای کاری و مرخصیهام آورد و وقتی ازم پرسیدن اشکالی نداره؟با کمال شجاعت گفتم:نه!!!اشکالی نداره!(دیدید منم بلدم بگم نه؟)
حالا دیگه غصه خوردن دردی رو دوا نمی کنه.از همه مهمتر اینه که همیشه،در همه جا
خدا با ماست![]()
هی به خودم می گم سخت نگیر،سخت می گذره ها!
هی به خودم می گم فانی فانی تو که صد بار تا حالا از این موضوع گذشتی و چیزیتم نشده،بازم می گذری!بازم بگذر!
هی به خودم می گم نکن این کارارو!پشیمون می شی ها!
هی به خودم می گم آخرش که چی؟به کجا می خوای برسی؟هان؟
هی هی هی...
بازم همون کارا،همون حرفا،همون فکرا...
چرا من درست بشو نیستم؟چرا خودمو عذاب می دم؟چرا با خودم می جنگم؟
عادت کردم؟
شاید!چه اسف بار!
یعنی من هیچی نیستم جز این چهار تا و نصفی عادت؟
پس تفکراتم؟فلسفه بافیام؟بینشها و نگرشهام؟
همش حرف مفته؟
آخ که چه سخته!چه سخته آدم خوبی بودن!
اما چه خوب،چه بد
خدا کماکان با ماست![]()
می دونم که موافقید.سلام!
فکر می کنید اگه ما خودمون صفاتی رو که امروز بهمون نسبت می دن نساخته بودیم مردا(همون مردها)هیچ وقت همچین خلاقیتی داشتن؟!![]()
هیچ کس جز خود ما نمی تونست انقدر ماهرانه چهره تاریخی مونو مخدوش کنه.حالا این تخریب شخصیتی چه نفعی برامون داشته چیزیه که تو این مقال نمی گنجه!(اتفاقاْ تو این مقال همه چی می گنجه ولی زحمت تایپ کردنش با کیه؟)![]()
ما زنا(زنها)همیشه عادت داشته ایم در ازای امتیازات کوچولو اختیارات کلان بدیم.مثلاْ در برابر امتیاز کوتاه مدت محبوب بودن و مشغول کردن مردا به خودمون حاضر شدیم یه عمر نقش عروسک بودنو بپذیریم و دغدغه هامونو به کیفیت شکل و شمایلمون محدود کنیم و خیلی محترمانه بشیم چشم انداز خوشگل زندگی مردا!![]()
وقتی هم واژه دلربا رو در مورد خودمون می شنویم خیلی با افتخار سر و سینه جلو می دیمو رو ابرا سیر می کنیم و اصلاْ به این فکر نمی کنیم که عمل ربودن در مورد دل مردا که همین شکلی بی حفاظ رها شده تا یکی از راه بیاد و تصاحبش کنه هیچ مصداقی نداره!![]()
از طرف دیگه با مکر و حیله و تزویر(که تو این زمینه انصافاْ از مردا جلوتریم)فکر کردیم که اگه هاله ای از اسرار آمیزی اطراف خودمون ایجاد کنیم خیلی جذاب تر می شیم و بازم به امید اینکه از طریق جذاب بودن و مرموز بودن بتونیم به جایگاه رفیع خودمون تو زندگی مردا برسیم قبول کردیم که برای همه عمرمون منفعل و محدود باشیم.![]()
برچسب مسخره حجب و حیای زنانه و خانوم(یا خانم)بودن رو خودمون رو پیشونیمون چسبوندیم و از اینکه موقع حرف زدن در مورد تموم مسائلی که مربوط به ماس باید صدا رو پایین آورد و احتیاطو رعایت کرد به شدت ذوق زده ایم و به خودمون می بالیم.
دقیقاْ به دلیل همین نجابت بی اساسه که تو طول تاریخ محکوم به درد کشیدنو ساکت بودنیم مبادا هاله قداستمون از بین بره!![]()
تموم بیماریها و تموم اتفاقات فیزیولوژیک مربوط به ما جزء مسائل بی شرمانه محسوب می شن!و در عوض تنها افتخار حقیقی و خدادادی ما که توان باروری و استعداد شراکت در خلقت خداونده همیشه نادیده گرفته شده.
بعد از همه اینا،در اقدامی نهایی!و برای اینکه در حق خودمون اصلاْ کوتاهی نکرده باشیم کار خنده دار دیگه ای کردیم(یا اجازه دادیم که این کارو برای ما بکنند)و اونم تشکیل مکتبی پرآوازه و جهانی به اسم مکتب حمایت از حقوق زنانه(همون فمینیسم خودمون).یعنی محلی قانونی برای تموم ابناء بشر که بیان اونجا و آزادانه به حال ما که جنس بنجل صندوقچه خداوندیم دلسوزی کنن!![]()
رفقا این دیگه آخرشه!
اون ور دنیا مردم دارن تفکراتشونو از پستوها بیرون می کشن و گردگیری می کنن اما اینجا هنوز خریدن نوار بهداشتی یه مسئله فوق سریه!
خسته شدم!
نه از این وضعیت بغرنج!بلکه از کار سخت و جانفرسای تایپینگ!
چه می شه کرد؟زن جماعت تواناییش همینه.زود جا می زنه.پس آقایون و خانومای عزیز فعلاْ تا بعد!
خدا با ماست![]()
مرسی امیر،مرسی امین،مرسی نرگس،مرسی رضا،مرسی سامان،مرسی همه!
هوا بس ناجوانمردانه گرم است!موافقید؟
من که امروز ظهر تا برسم خونه بخارپز شدم.کلی کار داشتم که باید انجام می دادم اما ترجیح دادم همه رو ول کنم و خودمو پرت کنم تو ماشین یه راست بیام خونه.الانم جرأت نمی کنم پامو از خونه بیرون بذارم(همون بگذارم).منتظر شبم تا حداقل بتونم برم لباسامو از خشکشویی بگیرم که فردا بی لباس نمونم.
راستی هر کی می دونه خشکشویی درست تره یا اتوشویی به من بگه.
ما امروز تو محل کارمون یه بحث داغ داشتیم.حتی داغ تر از هوای امروز.بحثمون درباره ازدواج بود.من و همکارم که دو سه سالی از خودم بزرگتره نشسته بودیم و مگس می پروندیم و غر می زدیم.از همه چی.از عقب افتادن حقوقا و کم بودن کارانه ها تا یکنواختی و بی تحرکی زندگیامون.همون موقع خانمی که جزء پرسنل خدماتی ماست و اونم هم سن و سال خودمونه چای آورد و چون با من و همکارم یه کوچولو صمیمیه نشست کنارمون و قاطی بحث ما شد.بعدشم یه کاره گفت:شماها چرا ازدواج نمی کنید؟من گفتم چون از زندگی بی قید و بند مجردی راضیم.هیچ حوصله ندارم مسائل دو نفر دیگه(یک فقره شوهر و به احتمال زیاد یک فقره بچه)رو دوش من باشه.یعنی در حال حاضر حوصلشو ندارم.
نازی(همکارم)گفت:منم ترجیح می دم بیشتر به فکر خودم باشم تا اینکه مجبور باشم اکثر وقتا از حق خودم به خاطر یکی دیگه بگذرم.حتی اگه اون یکی دیگه رو خیلی دوست داشته باشم.
همکار خدماتی مون گفت:یعنی شماها(این شماها حسابی کلمه غلطیه ولی باحاله) حاضرید به خاطر خودخواهیتون یه عمر تنها بمونید؟زندگی زناشویی که همش مسئولیت نیست.عوضش یکیو پیدا می کنید که اونم به فکر شما باشه.تازه یه سری از نگرانیاتون می افته رو دوش اون!!!
من گفتم:این ریکس بزرگیه!(و منظورم این بود که ریسک بزرگیه)از کجا معلوم که طرف اینجوری از آب در بیاد و اونجوری از آب درنیاد؟هیچ کی سعی نکرد جواب منو بده.نازی گفت:خوب حالا هر وقت این حس به سراغ ما اومد که دلمون بخواد نگرانیا و کیف کردنامونو با کسی تقسیم کنیم اون وقت ازدواج می کنیم!
همکارمون گفت:کی؟ده سال دیگه؟زحمت می کشید!اون موقع توقع دارید یه پسر هیژژژژژده ساله هم عاشقتون بشه؟
من و نازی با انبوهی از اعتماد به نفس گفتیم:بععععععله!اما من ته دلم گفتم:راست می گه ها!بعدشم کلی بابت این قضیه متأسف شدم که چرا این ور دنیا اوضاع این شکلیه؟!بحث امروز و دیروزم نیستا!در کل توی تاریخ ما اینجوری بوده.از همون موقع که شاعر گرانقدر فرموده:می هفت ساله و معشوق چهارده ساله...تازه اون بزرگوار اون موقع سن و سالی ازش گذشته بوده.حالا ما از جوونای قرن بیست و یکمی توقع داریم که هوس معشوق چهارده ساله نداشته باشن!مگه ممکنه؟
با این حساب آدم( آدمی که دختر می باشه!) یا باید از خیر لذیذترین قسمت جوونیش بگذره یا اینکه اگه خواست بعد از این دوران طلایی ازدواج کنه و از زناشوییش لذت ببره و حسرت از دست دادن چیزی رو هم نخوره باید به پیر پاتالا و یا کج و کوله ها رضایت بده!و این خیلی بده(بد است)رفقا!بد بودنشم اول از همه تو اینه که آدم وقتی به این مسائل فکر می کنه دیگه نمی تونه با آرامش واسه زندگیش تصمیم بگیره و ممکنه به خاطر ترس از یه سری مسائل خودشو درگیر ازدواج کنه نه به خاطر لذت ازدواج!این خیلی تأسف آوره!راست می گم.دیگه کم کم باید برم خشکشویی یا اتوشویی وگرنه فردا عریان می مونم!
پس تا بعد.خدا با ماست![]()
بعد از اونم پا شدم خیر سرم رفتم پیش یه دکتری غیر از دکتر خودم که چشمامو ویزیت کنه.انقد که از دست دکتر خودم لجم گرفته بود.این دکتر جدیده واسه خودش فسیلی بود.فکر کنم در محضر ابن سینا تحصیل طب کرده بود.تو سوراخ گوشاش عنکبوت تار بسته بود.کلی حق ویزیت از من گرفت آخرشم معلوم شد هیچی حالیش نیست.منم برگشتم خونه با روی سیاه زنگ زدم به منشی دکتر خودم واسه دوشنبه ازش وقت گرفتم![]()
فکر کنم به عنوان پست اول خیلی چرت و پرت گفتم.ببخشید دست خودم نیست.حالم خوش نیست.فقط خواستم یه چیزی گذاشته باشم.تا بعد.
خدا با ماست.![]()